|
...خانه دلم را کسی نمیخرد Queen Of Broken hearts...
|
سلام
اقا محمد مرسی بابت تبریک من نمیتونم توی وب شما کامنت بدم لطفا راهنمایی کن تا بی جواب نمونی [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 13:8 ] [ باران ]
حسنی نگو جوون بگو موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه نه نازی و پریسا جون تنها توی کافی شاپ باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟ به دخترا دل می بازی ؟!
گلیه چرا ویبره میری ؟ که شب برم به مهمونی یه کمی به من سواری می دی ؟! چرا نمی دی ؟ اما تو چی ؟
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟ نگاه می کرد توو کوچه را برو خونه تون تورا بخدا حسابی فرز وتیزه نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری نازی اومد از استخر من نازی جوانم چرا نمی ای ؟ اما تو چی ؟
ان شد ورفت تو چت رووم هیشکی نگفت کی هستی ؟ تو دنیای مجازی خوشحال وشادمونه باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟ چاهارتا شرعن بگیرم ؟ حسنی اومد موهاشو درست وراست وریس کرد یه زن گرفت وشاد شد
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:8 ] [ باران ]
از مردم دنیا سوالی شد ولی هیچکس نتوانست جواب بدهد. سوال از این قرار بود : « نظر خود را در مورد کمبود غذا در سایر کشور ها بیان کنید ؟ » • در افریقا کسی نمیدانست غذا چیست .
• در آسیا کسی نمیدانست نظر چیست .
• در اروپا کسی نمیدانست کمبود چیست .
• در آمریکا کسی نمیدانست سایر کشور ها یعنی چی ؟
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:58 ] [ باران ]
هاردی : میخواهم ازدواج كنم ! لورل : با كی ؟ هاردی : معلوم است دیگه ، با یک زن. مگر تو كسی را دیدی كه با یک مرد ازدواج كنه ؟ لورل : بلی ! هاردی : كی ؟ لورل : خواهرم ! ! ! [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:54 ] [ باران ]
من خیلی خوشبختم...........................
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 10:57 ] [ باران ]
ولنتاین 2012 مبارک دوستتون دارم میخاستم عکس بزارم سیستمم هنگ کرده بود [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 10:31 ] [ باران ]
طنز :
فاميلهاي ما هم خيلي حيوانات را دوست دارند، پارسال در عروسي منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطي مرغها، شوهر خالهمان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خيلي بازي کرديم ولي بعدش شوهر خالهمان همان وسط سرشان را بريد! ما اولش خيلي ترسيديم ولي بابايمان گفت چند تا عروسي برويم عادت ميکنيم، البته گوسفندها هم چيزي نگفتند و گذاشتند شوهر خالهمان سرشان را ببرد، حتما دردشان نيامد. ما نفهميديم چطور دردشان نيامده چون يکبار در کامپيوتر داداشمان يک فيلم ديديم که دوتا آقاهه سر يک آقاهه رو بريدند و اون آقاهه خيلي دردش اومد. يکي از بچه ها که سرش توي حساب بود ميگفت اينها وهابي و سلفي هستند و خيلي خيلي وحشي و حيوونند آنهائي که بزرگتر هستند ميگويند يکبار يکي از مسئولان قديم گفت صدام به من ميگه گربه نره ، خب منم ميگم صدام خره ..... من هم خيلي خوشم آمد از اين آداب سياسي و هي ميگفتم صدام خره ، سوارش ميشم منو ميبره يکبار هم در سلماني که رفته بودم سرم را با ماشين شماره چهار بزنم يک آقاهه ميگفت بعضي ها مثل اختاپوس افتادند روي بيت المال و مثل کفتار اون را ميخورند و مثل خفاش خون مردم را ميمکند ، من هم داشتم با خودم فکر ميکردم اينها چه نوع حيواني هستند که من تا حالا نديدم که هم انسان است هم اختاپوس ، هم کفتار و هم خفاش ، راستش را بخواهيد يک کم ترسيدم و راست يکي دو قطره خودم را خيس کردم اما خودم را نگه داشتم که آبرويم نرود ، چون دوباره کتک ميخوردم ما نتيجه ميگيريم که خيلي خوب شد که ما در این شهر به دنيا آمديم تا بتونيم هر روز از اسم حيوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنيم و آنها را در تلويزيون ببينيم در موردشان حرف بزنيم و نميدانيم اگر در ايران به دنيا نيامده بوديم همينطور گوساله به دنيا مي آمديم و گاو از دنيا ميرفتيم و اصلا آداب معاشرت ياد نميگرفتيم منبع : گروه روزنه با ويرايش مج [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 8:20 ] [ باران ]
چهل کیلو بار دستمه میگم کمرم شکست بیا بگیر … میگه بار رو؟! پـَـــ نــه پـَـــ ننه بزرگ منو غم بی کَسیش کمرمو شکسته **************** پارتی بودیم … ملت اون وسط داشتن دستارو تکون میدادن و میرقصیدن … ****************
**************** پَـــ نَ پَــــ میخوام ببینم با چشام میتونم بشاشـم ؟! ***************** تلویزیون داره نشون میده 2تا توله شیر تو تهران گرفتن مامانم میگه واقعا توله شیرن؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ اینا گربه ان منتها دارن خودشون واسه مسابقات قویترین مردان آماده میکنن دوستم روزنامه دستشه میگم صفحه جدولشو بده من میگه میخوای حلش کنی؟ پـَـ نـَـ پـَـ میخوام از رو چیدمان جدولش محوطه باغ طراحی کنم طرف اومده تو شرکت که کلی روی در و دیوار آرم و پوستر بیمه س میگه ببخشید اینجا شرکت بیمه س ؟
توی کلاس استاد سوال میپرسه .دستمو میگیرم بالا میگه میخوای جواب سوالمو بدی میگم : پـَـ نـَـ پـَـ میخوام ببینم کولر بادش سرده یا نه!!!! *************** سوسکه می خواست خودکشی کنه! میره کنار دمپایی می خوابه ************** به یکی می گن با مترو یک جمله بساز. می گه: سر این مترو بگیر! *************** حیف نون داشته قنوت می خونده. مدام دستهاشو بالا و پایین و چپ رو راست می برده. ازش می پرسن چرا این کار رو می کنی؟ میگه: آخه آنتن نمی ده!
*************** [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 12:59 ] [ باران ]
خیلی خوشم اومد ازش شما چطور؟ [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 12:46 ] [ باران ]
سبیل های بلند و پیچ خورده، شکم ای که توی لباس مردانه اش گیر افتاده و انگار کمر به قتل عام سیگارهایش بسته. نه ازاین سیگارهای کمر باریک با کلاس، از همان قدکوتوله های چاق که لات های پای تیر برق دم کوچه با تخمه حرام میکنند. به پسر بچه فکر میکرد، مثل بچه خودش نبود که نیمه شبی از دست زنک افتاد و نفله شد،نه. دختر لاغرو سبزه خودش چه دخلی داشت به این پسره چاق و بور. مردی که بچه را بهشون داده بود ،گفت :" پدر ومادرش توی تصادف کشته شدن ومعلوم نسیت این بچه چطور از ماشین پرت شده بیرون وزنده مونده. ولی کسی بین ما این بچه را بدون پدر و مادرش نمیخواد" هرچی باشه زندگیشان را نجات داد ، از همه قیل و قال ها. زن وزندگیش را دوست داشت وحالا این بچه که معلوم نیست از چه نسل و طایفه ایست شیرینش کرده بود.آخه خودش به قول فامیل بی تخم و ترکه است و اون دختر را بعد از چندین سال دوا و درمان پیدا کرده بودند.یک روز خسته شده بود و به زن گفته بود : "ما که دیگه بچه نداریم، این همه بچه بی ننه آقا هم ریخته تو این یتیم خونه ها ،یکیشون میشه بچه ی ما و ما هم میشیم ننه آقاش."حالا شیرینی زندگی با این بچه را خوشه، همین که صدای خنده هایش توی خونه میپیچه کافیه. هرروز بیشتر از قبل دوستش داشت. باهاش کشتی میگرفت و مچ می انداخت، پدر سگ زورش هم زیاد بود. روی زانوهایش که مینشوندش و با سبیل های تابدارش بازی میکرد ، یاد دخترش می افتاد.گاهی شبها بچه را توی گهواره میخواباند و با اون صدای کلفت و زمختش برایش لالایی میخوند.
دیگه عکسی از بچه خودش نمونده بود، همه را خودش و زنش سر به نیست کرده بودند تا شاید با این یکی راحت تر بتونند کنار بیایند. عکس پسرک را چسبانده کنار آینه مستطیل شکل ماشین ، بالای آویز الله. چشم های پسر از شیطونی برق میزنه و لبخندی زده که هر سی و شش تا دندونش را ریخته بیرون. صورت تپل و گردی داره و انگار یه پیاله مسی گذاشتند روی سرش و دور تا دور سرش را با ماشین صاف کردند. - احمد اباد تخچی ...احمد آباد تخچی ... مثل هرروز ایستاده سر میدان و داد میزند. یک مسافر دارد میاید. - آقا احمد آباد؟ - دربست لطفا". سوار شد. چمدانی بدست داشت، از همان چمدانهای مستطیلی قهوه ای رنگ که دو تا کمر بند رویش بسته میشود.چند سالی بود که به شهر و دیارش نیامده بود و حالا یک کلاغ چهل کلاغ نصفه و نیمه میدانست در خانه خبرهایی است که راست و حسینی به گوشش نمیرسانند. چند روز پیش کسی زنگ زده بود و با صدایی مضطرب و نگران گفته بود ، حالش اصلا" خوب نیست خودت را برسان. نا آرام بود و در چهره اش هم شوق دیدار بود ، هم ترس از درست بودن شنیده ها.در دل خدا خدا میکرد، ای کاش اشتباه باشد. خیابان به خیابان می گذشتند و او تنها به جلو خیره شده بود.- ممنون کرایه را حساب کرد و چمدان را آهسته گذاشت پایین.تاکسی گاز داد و در خیابان پر از دست انداز بی پروا رفت. از پسرک دستفروش که کنار خیابان بساط کرده بود و چند سطل قرمز و زرد و نارنجی با گلهای رنگارنگ داخلش کنارش بود شاخه گلی خرید به نشانه دلتنگی. پیچ کوچه را که رد کرد صدای زجه به گوشش رسید.دلش هوری ریخت پایین وزیر دلش خالی شد.خیس شد از عرق و آب دهانش خشک. قدم هایش را سریع تر بداشت به امید آنکه شاید از خانه همسایه باشد ،ولی نه... شلوغ بود و کارکنان آمبولانس تن بی جانش را از چهارچوب چوبی خانه قدیمی بیرون آوردند.پارچه سفیدی روی سر تاسر بدن نحیفش کشیده بودند. دوید ، نفهمید کجای مسیر گل وچمدان از دستش افتاد توی جوب کوچک وسط کوچه قدیمی.پارچه را از روی صورتش کنار زد. شنیده ها درست بود.تمام موهای سفیدش ریخته بود و تاری مو روی صورت آرامش نبود ،اما هنوز لبخند همیشگی رضایت مادرانه روی لبانش میدرخشید... [ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 10:17 ] [ باران ]
|